تبليغاتX
نبوشاد - برتولد برشت

نبوشاد

شعر و مخلفات

برتولد برشت

جوانک عاجز

آقای کوینر می گفت این عادت بدی است که وقتی به آدم ظلم می شود آدم آنرا بی سرو صدا تحمل کند، در خودبریزد و صدایش در نیاید. و این داستان را تعریف کرد :"بچه ای بی سر و صدا می گریست ،عابری از جوانک پرسید چرا گریه می کنی. جوانک گفت دو سکه پس انداز کرده بودم و می خواستم با آن به سینما بروم که جوانی آمد ویک سکه را از دستم قاپید و با دست جوانی را نشان داد که کمی آنطرف تر ایستاده بود.عابر پرسید : تو داد نزدی و کمک نخواستی ؟ پسرک گفت " چرا " و باز کمی بیشتر گریه کرد. مرد مهربانانه دستی بر سر پسرک کشید و پرسید کسی صدای ترا نشنید؟ کودک هق هقی کردوگفت " نه" . مرد با لبخندی بر لب گفت مگر نمی توانی بلند تر فریاد بزنی؟ پسرک با نگاهی امیدوار به او نگریست و گفت " نه " . مرد گفت پس اون یکی رو هم بده به من . آخرین سکه را هم مرد از دست پسرک در آورد و با خیال راحت رفت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 16:50  توسط کشواد  |